تبليغاتX
وبلاگicon
اسکار آبی
اسکار آبی
و ب انگشت نخی خواهم بست تا فراموش نکنم ک هنوز انسانم 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک های مفید
ی سلام خوشمزه خدمت همه دوستان!

نمیدونم چرا ولی نمیدونم چزا عین قبلنا نمیتونم تن تن آپ کنم؟!

و نخواهم تونست تن تن آپ کنم ...

منو دوستم ی سایتی افتتحاح کردیم تفریحی، خیلی خوشحال میشیم سر بزنین و ما رو با نظرای خودتون در بهبود کیفیت سایت کمک کنین!

و خوشحال تر میشیم اگه مطالبی داشته باشین تا تو سایت درج کنیم!

بفرمایین داخل


مخصوص دبیر شیمی!


مهر شما ، گرافیت وجود مرا الماس کرد . من از با شما بودنم چیزی فراتر از استوکیومتری


 زندگی و مولاریته شادیها آموختم . امیدوارم کلویید زندگی تان شفاف و معادلات زندگیتان


 موازنه شده و محلول زندگیتان از عشق و محبت فراسیر شده باشد . با بیشترین درصد


 خلوص دوستتان دارم و با بالاترین غلظت مولال ، روزتان مبارک!

[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 6:59 PM ] [ نسىم ]



تکیه بر همین دیوار!


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می آمدکه بگوید: " پدرت فدایت دخترم!".


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبر باز کرده بود که هر غروب می آمد که بگوید:" شادی دلم"، " پاره تنم".


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی پامبری باز کرده بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلی و را ببوسد.


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که پی " کسای یمانی " می گشت تا درآن  آرامش یابد.


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پسرش حسن (ع) باز کرده بود " جدت زیر کساست، برو نزدیک".


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به حسین (ع) خسته از راه آمده، گفته بود" نور چشمم" ، " میوه دلم " ، " جد و برادرت زیر کسایند".


ایستده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی (ع) باز کرده بود. روی علی (ع) که بی تاب می گفت " بوی برادرم محمد(ص) می آید ".


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده همین دیوار ، یعنی آیا در را روی جبرئیل خودش باز کرده بود؟


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و گردنبند و یادگاری را کف دست هایش دراز کرده بود سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می کرد.


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوارو پارچه ای کشیده بود روی سرش چون حتی چادرش را بخشیده بود.


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و قرص نان را گرفته بود بیرون تا دست های مسکینی آن را بقاپد، بعد از گرسنگی روزه بی سحری چشم های سیاهی رفته بود.


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و قرص نان شب بعد را به دست های یتیمی سپرده بود. و باز به اسیری .


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده بود به همین دیوار و به صورت شرمنده زنی که برای بار دهم سوالی را می پرسید لبخند زده بود.


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را برای مردش باز کرده بود که باز با دست خالی از راه می رسید و نگفته بود که چند روز است غذایش را به بچه ها داده و خود نخورده.


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و در را روی چشم های خیس علی باز کرده بود، روی مردی که جانش و برادرش را از دست داده بود.


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوارو شنیده بود همسایه ها بلند، طوری که بشنود، می گویند : علی! او را ببر جایی دور از شهر، گریه هایش نمی گذارد شب بخوابیم.



ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون آن پشت ایستاده بود، گفت:" دوباره اذان گو من دلتنگم".


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوارو در را روی علی باز کرده بودکه می آمد تا برای سال های طولانی خانه نشین باشد.


ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده بود به همین دیوارو گفته بود "نمی گذارم ببریدش".


ایستاده بود درست پشت همین در تکیه داده بود درست بر همین دیوار که...!



خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است.



یازهرا....


مادر دریاب من وامانده را.... 


[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 3:17 PM ] [ نسىم ]
*علیکم السلام ...

*اين نيز اولين پست!

*خاستم و دوست تر داشتم ک روز ۱۲ و ۱۳رو بنويسم، حوصله جان ما ناز كرد و نيومد!!!

*سال ۹۰ واسه من خوب بود، دوست تر دارم ۹۱ هم شبيه رفيقش باشه ...

*عكس 13 فروردين!

*داهی نَ خبر؟ این داهی نَ خبر تو زبان ترکی فلسفه ها داره!!!

*خوشم میاد حرفای وبم رو خودم مینویسم، پستای کپی پیستی توش کمه، چون تو وبها و سایتهای دیگه هستن و من نیازی نمیبینم ک دوباه اونا رو بذارم تو وبم ... وبلاگ زدیم بنویسیم نه پیست کنیم

*خدایا اگه من تو راهی قرار گرفتم ک ب مذاقم خوش میاد، و منظور تو از این کار آزمایشه، حداقل تو خواب ی اشاره ای بکن تا زیاد جوگیر نشم!!! چون هی خوش میاد، و من میخام تا اخرش ک مُردنه، باشم! و خودتم میدونی ک پا پس نمیکشم! میدونم هوامو داری، میخام بیشتر تر داشته باشی! بالاخره ی نسیمه ک ...

*
سه شنبه 15 فروردین1391 ساعت: 9:52 توسط:روش هك كردن وبلاگ
روش هک کردن وبلاگ که مطمئنم خیلی هارو سر ذوق میاره


ما باید اول سیستم امنیتیشو از کار بنداریم یعنی همون جایی که ما پسوردمون یادمون می ره میریم از اونجا می گیریم (منظور همان forgot password است)

برای این کار ابتدا وارد ایمیل خودتان (ایمیلی که در قسمت ایمیل خصوصی وبلاگ خودتون هست استفاده کنین) شوید و سپس مراحل زیر را به طور کامل انجام دهید :

۱-برید به Compose همون جایی که میل می فرستید
در قسمت to بزنید fa.baba@yahoo.com
۲- در قسمت Subject آدرس وبلاگی که قرار هک بشه بزنید
۳- و در قسمت سوم همون جایی که میل می زنید باید این رو بزنید تا بلاگفا هنگ کند:

k1s%%@^@#LDMCA-23a_112~!!233#()$392(@)#)$(%s
###your weblog###!*&#^$@
###Your password###@@#!
*!&#%$%!@_)!#&$%@$@_#) """
::her or his weblog::

به جای your weblog وبلاگ خودتون و به جای Your password پسورد خودتون و به جای Her or his weblog وبلاگ کسی که می خواهید هکش کنید را بنویسید

بعد از انجام درست مراحل بالا پسورد وبلاگ کسی که می خواستید هکش کنید برای شما ایمیل میشه.

نکته : این روش برای وبلاگ هایی که از سایت بلاگفا ساخته شده باشند ۱۰۰٪ کار میکنه ولی در مورد وبلاگ هایی که از سایت های دیگر ساخته شده باشند احتمال جواب دادن ۵۰ ٪ می باشد.
نکته بسیار مهم : حتما باید وبلاگ خودتان که در ایجا وارد میکنید حداقل ۱ ماه از ساختش گذشته باشه و حدود ۱۰ پست در وبلاگتان داده باشید ... در غیر این صورت نمی توانید از این ترفند استفاده کنید ...
امیدوارم ازش استفاده های بد بد نکنین فقط در حد حالگیری

*آقا یا خانومی ک خیلی میخای من روش هک کردن وبلاگ رو بدونم، جون مامانت بیخیال شو!!! نه من اینقد خنگم و نه تو!!! پس خودتو زياد خسته نكن!!!  

*ما رند و خراباتي و ديوانه و مستيم         پوشيده چه گوييم همينيم كه هستيم

[ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 12:9 PM ] [ نسىم ]

 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند،

قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند،

لك لك هامارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند،

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها،

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند،

عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند،

مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند،

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنیا می آیند،

تنها یك مشكل حل نشده برای آنها باقی مانده است،

اینکه نمیدانند توسط دوستانشان خورده میشوند یا دشمنانشان …

از مرحوم منوچهر احترامی.

 

پ.ن: سال نوی همه دوستان پیشاپیش مبارک!

 

[ پنجشنبه 25 اسفند1390 ] [ 4:17 PM ] [ نسىم ]
هواپیمایی در حال سقوط بود و یک چتر نجات کم بود، بنابراین یک نفر باید فداکاری می کرد.
زین الدین زیدان یک چتر برداشت و گفت: من بهترین فوتبالیست جهان هستم و باید نجات پیدا کنم این را گفت و پرید.
برد پیت هم یک چتر دیگر برداشت و گفت: من محبوب ترین هنرپیشه جهان هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید.
باراک اوباما هم یک چتر برداشت و گفت: من باهوش ترین رئیس جمهور دنیا هستم و باید نجات پیدا کنم. اینرا گفت و پرید.
فقط دو نفر در هواپیما مانده بودند. یک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم.
پاپ گفت: فرزندم! من عمر خودم را کرده ام و آینده پیش روی تو است. بیا این چتر را بردار و خودت را نجات بده.
پسر بچه گفت: نیازی نیست. اون آقاهه که می گفت باهوش ترین رئیس جمهور دنیاست، با کوله پشتی مدرسه من پرید بیرون!!!

پ.ن: متن بالایی رو من وقتی راهنمایی میخوندم شنیده بودم، رفتم پیداش کردم! تجدید خاطره شد!!!

 پ.ن: ب قول یکی از همشهری ها، قربون هوای تبریز برم! معلوم نیس چی ب چیه؟! قبل ظهر هوا آفتابی در حد آفتابی تابستون!!! بعد از ظهر هوا طوفانی، ابری، گرد و غبار و ...

دیشب کنار پنجره داشتم سکته میکردم... آسمون یک غرشی میکرد...

 

 

[ دوشنبه 15 اسفند1390 ] [ 1:33 PM ] [ نسىم ]

سلام، سلام، سلام.

خوبم، خوبتر!

برعكس پست پاييني...

همينه ديگه! ي روز شادِ شادم... ي روز بد اخلاقتر از من روي كره خاكي نيس...

اصلن ذاتمون همينه! واسه همين آفريده شديم با!!!

كلن ب وجود اومديم هي عصباني شيم هي داغون شيم هي ناراحت شيم بعد شاد شيم!

چطور مگه مشكليه؟! همينه ك هس!

ولي عجب جالبيم...

                         خيلي جالبيم...

خوب اگه ميخاي عصباني شي غلط ميكني بعدن خوشحال ميشي!

(جمله بالاييه خيلي چسبيد! مخصوصن اون غلط ميكنيش!)

خدايا بگير هر چي ما رو داغون ميكنه و كمك كن حفظ كنيم هر چي خوشحالمون ميكنه...

و كمك كن يك دست باشيم ... يا ناراحت... يا خوشحال...

ولي نه! اشتباه گفتم...

اونوخ سرگردون ميشديم... كلن زندگي بي معني ميشد! اونوخ هر اتفاقي ميفتاد ما يا خوشحال بوديم يا عصبي...

اين ك نشد زندگي!

ما هستيم ك هرجور باشيم... هر جور با!

اگه فقط خوشحال بوديم... من شخصن خودمو ميكشتم! يني چي؟! نميشه ك! اونوخ هيش كي واسم مهم نبود...

چ بد!

واگه فقط ناراحت بوديم، ميگفتيم خدايا چرا اينجوريه! بعد دوباره خودكشي!

خدايا ...

خدايا ممنونم ك ما رو اينجوري نيافريدي!

خدايا ممنونم ك بهمون قدرت دادي اينو بفهميم ك نبايد اينجوري باشيم!

پ.ن۱: خوشحالم امروز اين متنو آپ كردم! امروز روز خوبيه! خيلي خوب! ي روز از اون خاص هاش هس!

پ.ن۲: قوي باش!

هيچ كس نميتونه بدون رضايت تو در تو احساس حقارت به وجود بياره!!!

از وبلاگ پسر فاحشه

پ.ن۳: این عکس رو ی دوست خوب واسه متن تبریز... پیرٍ من طراحی کرده بودن ولی من ی کم زود آپ کردم، ولی این متن امروز هم خوبه ومن خوشحالم ک این عکس خوشگل رو امروز آپ میکنم

منم ک عشق تبریز وختی این عکس رو بهم دادن کم مونده بود ذوق مرگ شم از خوشحالی

خیلی خیلی خوشحال شدم!!!

شهر تبريز است و جان قربان جانان ميكند       سرمه چشم از غبار كفش مهمان ميكند

 

[ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 10:45 AM ] [ نسىم ]

سلام...

اون ... بالايي خيلي حرف داره توش ك اگه بخوام براتون باز كنم خودمم حوصلم ميره، ولي اينو بدونين ك توش همه چي هس!

نميدونم چطور اين حالي ك اين چن روز داشتم و دارم رو بگم براتون! مزحرف ترين حال دنيا! اصلن ي ذره بار + توش نداره... منفي تر از منفيه...  عين زالو چسبيده بهم... خيال دل كندنم نداره... خيلي خواستم آپ نكنم و خيلي خواستم آپ كنم... ك بالاخره دومي ب اولي گف تو برو كنار من اتفاق ميفتم...

خواستم ي متني پيدا كنم ك شبيه حالم باشه، نبود... گفتم بنويسم... ديدم بازم سخته...  آخر سرم با چن تا حرف ي چيزي نوشتم... خيلي بده وختي ب هر چي نيگا ميكني بگي بی... چ خوب باشه ... چ بد... چ خوشگل باشه ... چ زشت... ب همه چي... و از اين ناراحت باشي ك بلد نيستي چيز ديگه اي بگي...

اعصابم عين بعضي زناي فضول ك واسه هر چيزي ي حرفي دارن... واسه همه چي خورد ميشه... شايد ب من ربطي نداشته باشه... ولي خورد خورد ميشه... حالا يكي بياد واقعن عصبانيم كنه...

بعضيام وختي ميبينن اينجوريم بيشتر حرصم ميدن تا ببينن قيافه من از اين خوشگل ترم ميشه؟!

ياد اون روزايي ميفتم ك عينك قديمي رو وختي عصباني ميشدم پرت ميكردم... عينكه ... واي ... واي...

اين چن روزه همش وسوسه ميشم پرتش كنم ولي وختي بهش نيگا ميكنم ميبينم نه بابا اين واسه خودش غروري داره ... حالا حالاهام شكستني نيس... پس بيخيال ميشم...

ب زور عصبانيتم رو خاموش ميكنم... ولي نامرد عين اون زلزله ژاپن بعد اينكه افتضاح كرد خاموش ميشه...

چن روز پيشتر از اين اتفاق، چيزي نميخوردم يا اگه ميخوردم ي قاشق اونم واسه خاطر اينكه مامان نگه از غذا بدش مياد... خوب وختي يكي گشنه نباشه ب زور ك نميشه چيزي بخوره... اين فاطمه هي يواشكي بطوري ك من نشنوم ( ك منم نميشنيدم) ب مامان ميگف: مامان نسيم قراره بميره؟!

هر كيم ميپرسه چت شده؟ جز نميدونم چيزي بلد نيستم بگم....

عجب روزگاري شده...هي...

[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 8:50 PM ] [ نسىم ]

من دختر تبريز هستم، همه ما وقتي به خودمان فكر ميكنيم چيزهايي داريم كه دوستشان داريم و به آنها افتخار ميكنيم، پدر و مادر و ... اما من غير از اينها در قلبم چيزي دارم كه عاشقش نيستم اما دوستش دارم، دوس داشتني از جنس دوست داشتن دكتر شريعتي. چيزي كه در وجودم است در من جاري است... آن تبريز من است آن تبريز ماست. تبريز در همه وجود مردمش جريان دارد... اين را تاريخ گواه است. تبريز ساخته شده از ذره ذره دوست داشتن هاي مردمش...

به اين دليل تبريز پير من است... تبريز پير همه مردمش است چون از اول وجود داشته است...

[ جمعه 21 بهمن1390 ] [ 6:59 PM ] [ نسىم ]

به، سلاااااااااااااااااام...

خوبين آيا؟

راستشو بگم دوس نداشتم آپ كنم ولي بعدن ديدم روزم شب نميشه!!! اولش فك كردنم تشنمه!!! ولي بعدن ك فك كردنم ديدم نه بابا تشنم نيس!!! گفتم شايد مامانم دعوام نكرده واسه اونه... بعدن يادم افتاد چن ديقه پيش گف بچه تو بازم رفتي سراغ game؟ ديدم نه اونم نيس...

چن ديقه نشستم فك كردم ك چرا اينطوري شدم؟... ديدم نه ك نه ... چيزي ب ذهنم نمياد... ولي من كوتا نيومدم بازم فك كردم و دوباره بازم فك كردم... ديدم نه بابا... ي لحظه گفتم من امروز چن تا پيام سر كاري فرستادم؟ ديدم واي من اصن امروز پيام سر كاري نفرستادم!!! جلدي پريدم گوشيمو برداشتم چن تا مسيج سركاري زدم وبعد كلي خنديدم... ولي بعد چي ديقه ديدم نه بابا بازم همون آشه همون كاسه...

با خودم گفتم پاشم ي چيزي بنويسم واسه آپ و اينگونه بود ك آپ كردم...

ولي بعد ابن آپ ي چن هفته آپ نميكنم!!! چون زياد آپ كردم...

اولش 2 تا عكس رو ببينين ك تو كلاس رباتيكمون گرفتم، خيلي زحمت كشيديم واسه درس جايگذاري قطعات... شايدم چن وخ ك گذشت بگيم بابا اينا چين عين آب خوردن بودن ولي واقعن واسه الانمون سخته... يني كافيه ي سيمي رو اشتباه  بذاريم، تا برد بور(همون صفحه سفيد ك سوراخ سوراخه)  بسوزه...

همه اين تشكيلات واسه روشن كردن اون چراغ زردي ك روشنه هس! بعد سمت چپ دو تا چراغ هستن ك سياه و سفيدن ب اونا ميگن سنسور! ك سفيده سنسور فرستندس، سياه سنسور گيرنده. ك اون سفيده با چشم نميشه فهميد ك روشنه يا نه بايد با دوربين گوشي فهميد ك اگه دقت كنين معلومه ك ي ذره روشنه.  با سياه هم ميتونيم اون چراغ زرد رو روشن و خاموش كنيم، يني اگه دستمونو جلوي اون سياهه بگيريم چراغ زرده خاموش ميشه.

اين عكس هم همون مدار بالاييه فقط ب منبع تغذيه وصلش نكرديم. ولی خودمونیم ها مهندسی شدیم واسه خودمون.

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 9:11 PM ] [ نسىم ]
 



دیروز بزرگی می گفت:

هر وقت احساس کردی ناخودآگاه دلت گرفت، بدان جایی کسی دردی دارد.
 
هــــــــــــــــــــــی این روزها چقدر دلم می گیرد...!!

پ.ن: ما امروز باختیم ی باخت خاص... باختیم ولی نامردی نکردیم باختیم ولی بازیکن های حریف رو فلج نکردیم ... باختیم و استقلال برد ولی داور (ترکی) برنده تر بود واسه استقلال آوانتاژ داد ولی مال تراکتور رو بیچاره اصلن توپ رو لمس نکرد کارت قرمز مستقیم داد ی بازیکن بی حاشیه...
فرزاد بیچاره رو همچین زدن ک فقط وسط میدون واستاده بود و فقط نیگا میکرد... ابراهیمی رو جوری زدن ک قلعه نوعی باید ی تعوض اجباری میکرد ک کرد...
 باختیم ی باخت 9 نفره...آره باختیم...چون چاره ای جز باخت نداشتیم...بذا برن خوش باشن... بگن بخندن ک زدیم تراکتوری ها رو فلج کردیم...

گوارای وجودشون این باخت اجباری...

[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 11:44 AM ] [ نسىم ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

درود...
اول اینکه زحمت کشیدین و اومدین ب وب من.
نسیمم بچه شهر دوس داشتنی تبریز.
و دانشجوی مهندسی رباتیک.
بقیه مشخصات تو پروفایلمه.
امیدوارم از وبم خوشتون بیاد.

* لحظه ها را پيموديم تا به خوشبختي برسيم، غافل از اينكه لحظه ها همان خوشبختي ايست*
(دكتر علي شريعتي)
لینک های مفید
امکانات وب